اين يادداشت را برای وبلاگ زندگی جاودانه کميجان نوشته بودم ولی از اينجا سر در آورد :
با سلام
البته هرچه اين وبلاگ دير به دير به روز شود من بيشتر خوشحال می شوم .
چرا که به مرگ و مير دوستان و عزيزان هيچ علاقه ای ندارم . و خودم هم باندازه
کافی وبلاگ دارم و گرفتاريهای وبلاگ نويسی را دارم ولی قصدم از اين وبلاگ اطلاع
رسانی بوده است .
می گويند در بازار مرد خياطی بود که کوزه کهنه ای در مغازه اش گذاشته بود و هنگامی
که مرده ای را از مقابل مغازه اش تشييع می کردند يک سنگ ريزه در کوزه می انداخت .
و می گفت فلانی هم در کوزه افتاد .
روزی يکی از مشتری هايش به درب مغازه خياط آمد و وقتی درب مغازه را بسته يافت
از همسايگانش علت را پرسيد .
يکی از همسايگان گفت :
بيچاره خياط هم در کوزه افتاد .
بنابراين من که در اينجا نشسته ام و اعلاميه ديگران را می نويسم و جلوی اسم آنها را
تيک می زنم عنقريب روزی خواهد رسيد که بنويسند وبلاگ نويس هم در کوزه افتاد .
ولی حالا تا روزی که در کوزه نيفتاده ام در خدمت شما دوستان هستم و اطلاع
رسانی خواهم کرد .
لطفا به ساير وبلاگهای کميجان سر بزنيد و مرا در آنجا ملاقات کنيد . خوشحال
می شوم .